
سلام به همه ي شما دوستاي گلم و خوبم خوبين تعطيلات خوش ميگذره راستش يه اتفاقي برام افتاد گفتم بيام براي شما هم تعريف كنم تا شما هم بخنديد خوب از اينجا شروع ميشه كه من و مامانم قرار چشم پزشكي داشتيم درست ساعت 5 بعدظهر ما حاظر شديمو رفتيم بعد از چند دقيقه نوبت ما شد ما رفتيم اتاق دكتر و معاينه اقا دكتر مامانمو معاينه كرد نوبت رسيد به من دكتر اين عينك اون شماره وخلاصه شيشه ها رشماره ها رو عوض ميكرد تا شماره ي چشم من معلوم بشه بعد از معاينه دكتر صدام زد گفت مي خوام ازت تست بگيرم ببينم تمركز داري يا نه واي اقا رسيد به جاهاي مهمش اين اقاي دكتر كه يكمم خوشگل بود اومد يه كاغذ گذاشت رو پيشونيم و يك خودكار هم گذاشت لاي چشماش بعد چشماشو طوري حركت ميداد كه مثل اينكه داشت بهم چشمك ميزدنمي دونيد انقدر خنده دار ميشد تو اين حالت اقا من بعد از 20دقيقه ديگه نتونستم خودمو نگه دارم خندم گرفت خنديدم دكترم خنديد گفت نخنديد خانم بياين من اومدم تا اين مي خواست شروع كنه بازم خندم گرفت بازم خواست خندم گرفت خلاصه جونم براتون بگه دكتره ديگه خسته شد گفت بسه ديگه شما اصلا تمركز ندارين اخه اينم بگم تو معاينه چشم هم خندم ميگرفت ولي به زور خودمو نگه ميداشتم