
تنهايی آشناست. تنهايی لهجه ندارد. هميشه با توست. آنگاه که احاطهات
میکند چون برگی میشوی که درون آب غرق میشود. مانند کفشی
میشوی در ابتدای باتلاقی پنهان و گنگ.
تنهايی تنها يک واژه نيست. آونگ زمان است. تنهايی مفهومی کاملاً
هرجايیست. تنهايی هرجايیست. بازوهای ستبر مرگ است. ترس است.
ترس، کوير تنهايیست.
کوه و دريا و جنگل، نشانی تو را میداد عزيزترين.
نشانيت را ديروز گرفتم از جنگلی که به سراغ چشمانت آمده بود همان که
سبزی تيرهاش از ژرفا، غرق میکند مرا که شناگری نمیدانم. دستی از
ابرها... وهم آلود... عظيم... نيامدهست به نجات... تو را اشاره میکند...
چشمانت را و لبخندت را... من غرق میشوم...
در انگبين لبانت... و شعلهور
خواهم شد از اين شرار... که گويی تنها بهر سوختن من آمده است.
ای کاش، پروانه به دنيا میآمدم.
تا در خلسهای فرو روم... خوشايند... فقط برای هميشه.
شايد بايد ببخشم تمام آينده را به ديگران. اين وصيت من نيست.
ادامه زندگی من است. قلبم را به کسی میدهم تا آرمانیترين
تنديس را از آن بسازد. انگشتانم را هم
میدهم به فروغ... سبز میشوند؟
نمیدانم. خوابهايم را به شوق کودکانی میفروشم
تا با آن سکهای ضرب کنم که تصوير هيچ قدرتی رويش نباشد...
و با آن چشمهای میخرم تا چشمهايم را در آن پاک نمايم
و ببخشمش به راهزنی که دل میربود. و صدايم گرچه نيمدار است به
پيرمردی که دايره مینوازد برای سکهای ناچيز.
میدانم اگر خاک هم بشوم، باد مرا با خود خواهد برد به اقيانوس.
حتی از من سوتکی هم نمیسازند تا کودکان...
شايد صورتکی بسازند از اندام تکيده من که زيبندهتر باش