
سلام خاطره اي كه مي خوام براتون توضيح بدم مربوط ميشه به امتحانات نوبت اول و من اول دبيرستان مي خوندم امتحان رياضي داشتيم مثل روزاي ديگه من و همه ي شاگردا رفتيم و نشستيم و منتظر ورقه ها شديم اقا راستش من اول از دوستام پرسيده بودما كه خوندين خوب بلدين اينا گفتن اره خيالت راحت راحت باشه ما رفتيم نشستيم ورقه ها رو اوردن گذاشتن جلومون گفتن شروع كنين به نوشتن من شروع كردم اول اسممو و مشخصاتمو نوشتم وشروع كردم جواب سوالهارو بنويسم رسيده بودم به سوال سوم كه سرمو بلند كردم ديدم بله عقل كلا نشستن همين طوري به كاغذ نگاه ميكننو به اين ورو اون ور كه تقلب كنن من يواشكي اروم صداشون زدم مراقبمونم پشتش به ما بود اونا برگشتن همش مي گفتن افسون تو رو خدا بابا نمي دونين انقدر خواهشو تمنا كردن كه دلم براشون سوخت اقا من گفتم اشكال نداره تو چيك نويستون هر سوالي دارين برام بنويسين و پرت كنين به طرفم اقا اينا نوشتن نگو اين ازيتا بر داشته يك كاغذ بزرگ 3در4تموم سوالهارو نوشته اسمشونو كه من اينارو براش بنويسم وقتي اين كاغذ وپرت كرد به طرفم چشمتون روز بد نبينه يه كاغذ گنده معلم يك دفعه برگشت و ديد اقا كل كلاس خنديدن معلم برگشتو گفت ازيتا و افسون چيكار ميكردين واي من ديگه داشتم سكته ميكردم يكدفعه زود كاغذو زدم زير مانتوم معلم گفت اون چي بود گفتم خانم كاغذ گفت چرا پرتش كردين گفتم خانم من از ازيتا كاغذ خواستم اونم كاغذو پرت كرد اقا داشت باورش ميشدا كه يك دفعه كاغذ از زير مانتوم افتاد پايين واي ديگه من داشتم از خجالت اب ميشدم من افسون تقلب خانم معلممون شكه شده بود نمي دونين تا كاغذو باز كرد زد زير خنده گفتم خانم چي شده گفت دختر ما يك ساعت بهتون وقت داديم تا ورقه ها رو بنويسينو تحويل بدين تا بياي اين همه سوالو بنويسي كه خودت موندي بچه ها نمي دونين اين قضييه باعث شد بقيه شاگردا با هم تقلب كنن ولي معلممون هيچي نگفت گفت بسه ديگه نبينم اين كارو ديگه تكرار كنين ورقه هاتونو بنويسين منم گفتم چشم خانوم يه لبخندي زدو رفت نشست رو صندلي حالانمره اره تو رياضي من شدم بيست شقايقم شد الهي قربونش بشم هجده ازيتا هم كه ازم تقلب خواسته بود و اصلا روي كتابم نگاه نكرده بود به زور شددوازدهومريمم كه شدچهارده بله اين عاقبت درس نخوندنه اينا درس نخونده بودن گفتن با خودشون كه تقلب ميكنيم بله خيلي حرف زدم سرتونو به درد اوردم
راستش بخواین نمیدونم چی باید بگم و چه جوری باید احساسمو بیارم رو کاغذ شما که غریبه
نیستین آخه من از بچگی انشام ضعیف بوده و همیشه کمترین نمره رو بین بقیه درسام همین انشا
بود و باعث میشد معدلم بیاد پایین ناسلامتی ابجيتون جزو شاگردای اول کلاس بود یا بقول
امروزیها نمره الف بود . شاید هیچوقت فکرشو نمیکردم این انشای لعنتی یه روزی اینجوری
بکارم بیاد و تو هچل بندازتم کاش اون موقعه حرف معلممو گوش کرده بودمویه خورده تمرین
میکردم تا امروز دور از جون مثه خر تو گل نمونم اخه کسی که حرف دلشو نتونه بزنه همه نمره
هاشم بیست باشه به چه دردی میخوره ؟ شاید تو جمله هام هیچ قافیه و صنعت ادبی و کششی
وجود نداشته باشه ولی شاید یه حسن داشته باشه اونم این که از ته دله همونطوری هم که
قدیمیها گفتن حرفی که از دل باشه به دل میشینه امیدوارم اینطور باشه به هر حال باید به
بزرگواری خودتون ببخشید به خدا بدجور دلم گرفته که مجبورم کرد این مطلبو آپ کنم چون همون
طور که قبلا گفتم نه انشام خوبه هم این که میخواستم اولین مطلب این وبلاگو شقایق که خیلی زود
تموم زندگیم شد و خودش خبرنداره آپ کنه ولی اصل مشکل همینجاست الان نزدیک ده روزه که
کوچیکترین خبری ازش ندارم نه شماره ای نه پبغامی هیچیه هیچی ........ شما بگین من چکار کنم
یکی از دوستام گفته بود صبر صبر صبر ولی به خدا صبرم لبریز شده و طاقتم طاق ایوب که
نیستم من خیلی نگرانشم که نکنه خدای نکرده زبونم لال اتفاقی واسش افتاده باشه آخه سابقه نداشت
که اینجور بی خبر بزارتم و بره تو این چند روز که واسم مثه چند سال بوده نمیدونین فکرم کجاها
رفته و میره ...... که نکنه هی نکنه ........ آخه آدم کسی و که دوسش داره اینجوری بی خبر
میزارتش تو رو خدا واسم دعا کنین قول میدم اگه برگرده با مطالب جالب جدید جبران کنم یه
خواهش دیگه هم ازتون دارم نیاز به نظراتو راهنماییتون خیلی دارم هم واسه دلداری و پیدا کردن
راه وصال هم دلگرمی به داشتن چنین دوستای خوبی که در شرایط بد ابجي کوچولوشونو تنها
نمیزارن از همتون ممنونم یه عذرخواهی هم بهتون بدهکارم ببخشید که سرتونو به درد آوردم